اگر چه منو به تنهایی خو دادی ، اما من هنوز نام تو رو می خونم ، برای ابرها وقتی نمی بارن از تو می گم تا ببارن ، تا بغضشون بشکنه . اینجایی در یاد من ، کنار من ، وقتی حوصلم سر میره ، شکسته ام اما تو رو در خاطر نمی شکنم .... دیگه بسه تو قفسی که این دنیا واسمون ساخته زندگی کردن ... دیگه بسه غصه خوردن ... دیگه بسه چشم براه بودن برای تو ... تو رفتی و منم رفتنیم با این تفاوت که تو  به سوی آینده ات رفتی ... ولی من هنوز تو گذشته جا موندم ... دیگه پاهام یاری رفتن بهم نمیدن ... دیگه بالهایی که با آرزوهای محالمون واسم مهیا کرده بودی گشوده نمیشند ... می خوام برم از این دیار ... تو می گی کجا برم ؟ هر جا که برم خیالت ولم نمی کنه ... نیستی که ببینی دیگه همه زندگیم شده رویای شیرین تو ... آخه با انصاف به منم حق بده ... منم دلم می خواست همیشه با تو باشم ... ولی به چشم خودت دیدی که نشد ... ! به سوی تو قدم بر می دارم شمرده شمرده ...نمی دونم مقصد کجاست ؟ ولی بی هدف در کوچه پس کوچه های زندگی قدم بر می دارم ... و من دیگه هیچی نمی دونم ... و یا اینکه نمی تونم شکست رو باور کنم ... شاید روزی برام بهار باشه ولی اون روز هم خیلی دوره حتی خیلی دورتر از تصوراتم ... دیگه کاسه صبرم لبریزتر از همیشه شده ... دیگه نیستی که واسم کاسه بزرگتری بیاری و بهم امید بدی که تحمل کن ... میدونم برای همه عشق اولش زیباست و هر چی بیشتر می گذره بیشتر در این دریای پر تلاطم فرو می رند ... و چه زیباست که تو شناگر قابلی باشی و از پس موجها بر بیایی ... ولی من خیلی کوچیکم حتی کوچکتر از یک مورچه که تو بهش ترحم می کنی زیر پات له نشه ... ولی من نا خواسته یا خواسته له شدم ...! بگذریم که آیا زیر پای تو له شدم ؟ یا زیر پای سرنوشت ؟ به هر حال بذار بگم که زیر پای سرنوشت ! تا همه نگن تو عشقو واسه زیباییهاش می خواستی و حالا که به آرزوهات نرسیدی می خوای معشوقت رو محکوم کنی ... ! من تو رو با همه وجودم می خواستم ... الانشم این دردها رو به جونم می خرم و میکشم ... آره سخته برام بی تو بودن و بی تو موندن ... ولی این درد تنهایی و بی تو بودن رو با یاد اون روزای بهاریمون تحمل می کنم ...