ای آرزوی بر باد رفته ، ای عشق شکسته گوش کن با تو سخن می گویم آری با تو
شاید دیگر بار آخری است که با تو حرف می زنم و این عاطفه باید بمیرد این عشق باید کور شود این محبت باید بشکند اما نمی دانم چگونه این کار را بکنم چگونه باید از تو جدا گردم هر قدر که فکر می کنم کمتر می توانم متمرکز شوم آیا می شود ؟؟؟ دیگر خسته شده ام از این عشق ، عاطفه ، محبت دیگر می خواهم وفا را دور بیاندازم و از فراق بگویم از تنهایی و دوری دیگر به تو احتیاج ندارم دیگر نمی خواهم از تو حرف بزنم . این آخرین بار است من باید با تو بگریم ، با تو بخندم و با تو حرف بزنم دیگر می خواهم تنها باشم تنهای تنها ، می خواهم فراموشت کنم . می خواهم عشقهایمان ، وفایمان ، مهربانیمان ، احساسمان و عاطفه و علاقه و محبتمان را لگدکوب کنم . دیگر خسته شده ام نه از حرف زدنت ، نه از محبتت ، نه از عشقت ، نه از خودم از این عشقی که با تو داشتم . می خواهم عشق را بشکنم و شکسته هایش را بر آب ریزم تا دیگر دستم به آن نرسد . می خواهم محبتم را له کنم و له شده اش را در پارچه ای بپیچم و به پشت کوه پرتاب کنم دیگر نمی خواهم بدانم که می توانم یا نمی توانم فقط می خواهم با تو نباشم . تو را دوست داشتم و تو مرا دوست داشتی اما اکنون دیگر نمی خواهمت . دلم می خواهد آنقدر فریاد بزنم که صدای فریادم قلب خدا را بلرزاند ! فریادهایی که یک عمر بر قلبم سنگینی می کند ، فریاد از سکوت دیگران ، فریاد از نامردی زمانه ، فریاد از بی انصافی آدمها ، می خواهم فریاد بزنم شاید اینبار کسی به داد من برسد و اگر کسی پیدا شد با او خواهم رفت و تو را ، عشق تو را ، محبت تو را و صفای تو را و احساس تو را فراموش خواهم کرد . اسمت را از یاد خواهم برد . دلم می خواهد از این شهر غم زده بروم از این شهر فراموش شده بروم و دیگر نمی خواهم بدانم در کدام شهر تو را دیدم ، با تو نشستم ، با تو ایستادم و با تو حرف زدم و تو مرا لیلی خواندی و خودت را مجنون ، مرا شیرین و خودت را فرهاد ، مرا منیژه و خودت را بیژن نامیدی . دیگر نمی خواهم مرا صدا کنی که بیا دلم برات تنگ شده نمی خواهم صدایت دوباره در گوشم زنگ بزند . دیگر نمی خواهم منتظر صدای کفشهایت ، صدای قدمهایت صبحها و شبها بمانم دیگر نمی خواهم با یک سلامت صد کلمه ادا کنم . دیگر نمی خواهم برایت بخندم از این عشقهای آتشین از محبتهای خانمان سوز از این علاقه و عاطفه وحشتناک خسته شده ام . برو دیگر نمی خواهم صدایت را حتی یکبار بشنوم دیگر نمی خواهم در چشمانت نگاه کنم حقیقت را ببینم می دونم ناراحتی اما خوشحال باش دیگر من آزادم من پرنده ی سبکبالی خواهم شد اگر اینجا به سراغ من بیایی دیگر مرا نخواهی دید چون من فریاد شده ام من یک آرزو شده ام من دیگر یک احساس خسته ام . من و تو یک چینی شکسته ایم که هیچگونه بندزده نخواهیم شد با یک چینی نیم شکسته چکار داری ؟ برو من احساسی شکسته و نابود شده ام من دیگر هیچ وقت بر نمی گردم . آیا تو یک پرنده بال شکسته بدون احساس را گم نکرده ای ؟ آری من آنم . اما اگر گم کرده ای هیچ اهمیتی ندارد چون دیگر به تو احتیاج ندارم به محبت تو احتیاج ندارم دیگر نمی خواهم بیایی و بگی غصه مخور بال شکسته ات را مداوا می کنم . تو یک احساس شکسته ای تو معنای غروری تو را فراموش خواهم کرد تو هم نیز مرا فراموش کن لیلی ات را ، شیرینت را ، منیژه ات را . ای مجنون ، ای فرهاد ، ای بیژن همه ی شما را فراموش کردم و خواهم کرد . با این پرنده ی بال شکسته چکار داری من می خواهم همراه پرندگان مهاجر بروم به شهر خودم به شهر آرزوهای زیبایم به شهری که آغاز زیبایی بود می خواهم پایان زندگی ام باشد . این شهر غمگین ، این شهر تاریک و این شهر مرده را نمی خواهم می خواهم به آغاز باز گردم به دنبالم نیا ، به دنبالم نگرد دیگر تو را به ابدیت سپردم . شاید روزی یکدیگر را دیدیم اما به من سلام مکن چون حرفی ندارم که بزنم از من نپرس چون هیچ جوابی ندارم پس سکوت کن و بگذار از کنار عشق بر باد رفته ات ، احساس مرده ات از کنار وفای شکسته ات آهسته بگذرم دیگر اسمت را نمی دانم پس اسمت را نگو دیگر نمی شناسمت پس خودت را معرفی نکن فقط بگذار و بگذر ...
" دیگر خسته شده ام می خواهم بروم خسته ام
از عشقم ، علاقه ام ، محبتم ، خسته ام خسته "