خدایا ...

هميشه در خلوت شبهاي تار ، با او راز و نياز مي كنم. هميشه دلم از شور عشقش مي سوزد ، مي تپد و مي لرزد. ... هميشه به سوي او مي روم و هدف حياتم ، اوست.
اما ، اما هيچ گاه رو در رو و بي پرده در مقابل او ننشسته ام. گويي مي ترسم از شدت نورش كور شوم. هراس دارم از جلال كبريائي اش محو گردم . شرم دارم كه در مقابلش بنشينم و در دلم و جانم چيز ديگري جز او وجود داشته باشد.
او را خيلي دوست دارم . او خداي من است ، محرم راز و نياز من است. همدم شبهاي تار من است. تنها كسي است كه هرگز مرا ترك نكرده است و من ...
سراپاي وجودم سرشار از عشق و محبت به اوست ، اما از او مي ترسم. از حضورش شرم دارم. دائما از او مي گريزم، او را مي خوانم. از پشت پرده با او راز و نياز مي كنم.با او مكاتبه مي كنم... براي لقايش اشك مي ر يزم. اما همين كه او به ملاقات من مي آيد ، من مي گريزم ، مخفي مي شوم ، در سكوتي مرگ زا فرو مي روم ،جرات ملاقاتش را ندارم،صفاي حضورش را در خود نمي يابم. او هميشه آماده است مرا در هر كجا و در هر شرايطي ملاقات كند ،اما اين منم كه خود را شايسته ملاقاتش نمي بينم. از ترس و كوچكي خود شرم مي كنم ،از او مي گريزم .
اما ، اما هيچ گاه رو در رو و بي پرده در مقابل او ننشسته ام. گويي مي ترسم از شدت نورش كور شوم. هراس دارم از جلال كبريائي اش محو گردم . شرم دارم كه در مقابلش بنشينم و در دلم و جانم چيز ديگري جز او وجود داشته باشد.